دخترگلپایگان |
عاشقانه ها-دوستی-شعر-شهرمن گلپایگان |
|
آنكه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد تنه اي بر در اين خانه تنها زد و رفت من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هرکسی میخواهد وارد خانه پر مهرو صفامان گردد شرط وارد گشتن شستو شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ وریاست بر در خانه گلی میکوبم تا بدانند همه خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست... +نوشته شده درجمعه سوم خرداد 1387ساعت 11:1 توسط پریدختی ازشهرگلها | |